یک کم باید از حال و هوای این روزام بنویسم. شاید آروم تر بشم. پیشاپیش بگم این مطلب رنگ و بوی شخصی داره و شاید خوندنش برای شما سودمند نباشه.

1.     پایان نامه:

اخلاق خوبی نیست ولی من وقتی یه کم خسته می شم از یه چیزی تا یه مدت بی خیالش می شم. شاید همین باعث شده کتاب خوندن برام سخت باشه. استاد راهنمام رو دوست دارم اما با موضوع پایان نامه هنوز کنار نیومدم. بیان مساله به نسبت خوبی نوشتم ولی کارو جلو نبردم. باید کتاب و مقاله زیاد بخونم تا بتونم پایان نامه رو جلو ببرم و این برام سخته. از طرف دیگه اهل سمبل کاری نیستم، حتی دوست ندارم ارجاع های الکی بدم توی متن. این کارمو سخت تر می کنه.

2.     کار:

از طرف شهرداری برای فرهنگسرای رسانه می رم یه کارایی می کنم. خوب پول می دن حقیقتا. البته تا چند ماه دیگه احتمالا با تغییر شورای شهر از این تیمی که باهاشون کار می کنم خبری نباشه. من همیشه دوست دارم کارامو خوب انجام بدم. بیشتر باید وقت بذارم و سرچ کنم تا بتونم توی دوره های آموزشی بهتر عمل کنم. از این ور اون ور هم پیشنهاد کارهای مرتبط با زبان بهم می شه. سردرگم می شم وقتی تعداد این کارا زیاده و من پول لازم و بی برنامه در عین حال ...

3.     اینترنت:

با رفتن احمدی نژاد امیدوارم حاشیه ها کمتر بشه، دولت جدید بیشتر کار کنه و به فکر مردم باشه. دغدغه های سیاسی ما که تمومی نداره ولی حداقل ای کاش اونقدر حاشیه ها کم بشه که نیازی نباشه ما زیاد وقت بذاریم سر مسائل سیاسی. البته واقعا با روزی 1 ساعت هم می شه آدم مطلعی بود. شاید این ها بهانه باشه. امثال من بیشتر به این محیط ها روی می یاریم تا خلا برخی کمبودها توی محیط حقیقی رو پر کنیم اما خودمون هم می دونیم که سودی نداره. اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی فقط مسکنه ...

4.     یه مرض دوست داشتنی:

می دونم که به زودی خوب می شم و اثری ازش باقی نمی مونه. ایمان دارم به توانایی هایی خودم و لطف خدا ...

5.     عشق:

تصدقشان بشوم ...

نوشته شده توسط مرتضي در جمعه 18 مرداد1392 |
1- اتوبوس های یونی مجانی بود، از ترم قبل پولی شد. اول نفری 200 تومن، بعد اعتراض کردیم شد نفری 100 تومن. به جاش ون گذاشتن توی یونی. وقتایی که اتوبوس نیست ون ها زحمت گرفتن 200 تومن از ما رو می کشن.
2- غذای سلف گرون شد. خدا نکنه کارت همرات نباشه و بخوای فراموشی بزنی. در چنین حالتی تقریبا باید بهای واقعی غذا رو پرداخت کنی!
3- لنز ویدیو پروجکشن کلاسمون سوخته بود. می گفتن فرستادیم تا از تهران بیارن. خیلی طول کشید. خبر رسید که لنز این گونه از ویدیو پروجکشن منقرض شده چون تحریم هستیم! البته سرانجام آمد! لنز پروجکشن سرانجام در باران آمد!
4- سالی 50 تومن کشیدن روی کارنامه مالی دانشجویان شبانه به بهانه ی استفاده از امکانات رفاهی دانشگاه! حالا ما که نفهمیدیم این امکانات رفاهی که می فرمایند ینی چه؟ گفتند به طور مثال استخر دانشگاه!!! گفتیم آخه اون رو که به طور مجزا و مفصل پول می گیرین ازمون! حتی نماینده وزارت گفت کارشون غیرقانونیه! بیانیه امضا کردیم در اعتراض! منتظر حکم کمیته انظباطی هستیم در جواب!
5- رسما اعلام کردند که مرداد ماه امسال یونی رو تخته می کنیم! گفتیم چرا؟ نگفتن! ولی همه می دونستن که به خاطر کم تر شدن پول قبض گاز و برق و آبشون این کارو کردن! البته نیت شون خیره! نمی خوان اسراف بشه!
6- هر ترم به دانشجوهای ارشد یه بسته کاغذ آچار می دادن ناقابل! اول ترم رفتیم ندادن! آخر ترم رفتیم بازم ندادن! آقا! ندادن که ندادن!
به گزارش واحد مرکزی خبر اروپا در بحران اقتصادی غوطه ور بوده و مردم اروپا در اعتراض به طرح ریاضت اقتصادی شب و روز خواب ندارن! اصن یه وعضی شدن که مپرس!

نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه 12 تیر1391 |

دارم فکر می کنم اگه همین ادبیاتی که در شعر شاهین نجفی درباره امام هادی به کار رفته برای امام علی به کار می رفت واکنش حامیان این آهنگ چه فرقی می کرد؟

دارم فکر می کنم اگه این خواننده شعری در وصف خلیج عربی به جای خلیج فارس می خوند، چه تفاوتی در جهت گیری کمپین های حامی شاهین نجفی ایجاد می شد؟

اما این روزا موضوعات دیگه ای هم ذهنمو به خودش مشغول کرده:

1-  اینکه اگه خود امام هادی در بین ما بودند چه واکنشی نشون می دادند؟

2- آیا با بد و بیراه گفتن به خواننده یا کشتن او چیزی تغییر می کنه؟

3-  در این سی و سه سال عملکرد چه کسانی باعث ایجاد این شکاف عمیق فرهنگی بین جوونا شده؟

نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 |

9 اسفند 1382 بود و روز رای گیری برای مجلس هفتم. پر از شوق رای دادن بودم اما تنها دو روز برای رسیدن به سن قانونی کم داشتم . به حوزه انتخاباتی رفتم و خواهش کردم به من اجازه رای دادن بدهند و چه خوشحال بودم که "ساز و کارهای قانونی انتخابات" به من اجازه ی دادن آن رای غیرقانونی را داد.

و امروز که ثبت نام از نامزدهای شرکت در انتخابات دور نهم شروع شد، داشتم به همان "ساز و کارهای قانونی" و بسیاری مسائل دیگر فکر می کردم که در فاصله این چند سال شوق رای دادن را در من خشکاند.

نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 3 دی1390 |
توي خواب و بيداري بودم كه زنگ زدن و گفتن: براي كار زبان تشريف بيارين به فلان آدرس. منم كه فكر مي كردم كار تدريسه گفتم: باشه چشم. ميام.
وقتي رفتم اونجا تازه فهميدم كه از تدريس خبري نيست و اون نهاد محترم (كه بهتره اسمشو نگم) نياز به مترجم داره. يه مصاحبه انگليسي انجام شد كه مهمترين بخشش رو به فارسي براتون ميگم:
گفت: به نظر ما اين به اصطلاح "انقلاب سبز" هم راستا با فعاليت هاي سازمان مجاهدين خلق داره عمل مي كنه. نظر شما چيه؟
گفتم: به نظر من اين دو جريان نه راهشون يكيه و نه هدفشون.
گفت: ما در اين مورد سند داريم.
چيزي بهش نگفتم ولي احتمالا خودتون مي دونين كه تو دلم چي گفتم.
بعدش هم يه متن فارسي بهم داد و گفت پاراگراف اولش رو به انگليسي ترجمه كن. يكي از خبراي "فارس نيوز" و در مورد "فتنه" بود. از آخر هم گفت باهاتون تماس مي گيريم. تو دلم گفتم: آره، مي دونم.
اينم حكايت سومين باري بود كه دعوت شدم براي همكاري با يه نهاد وابسته به نظام. سابقه پدر و پيشينه خودم اولين معياريه كه به خاطر اون باهام تماس ميگيرن.دور زدن سئوالاي گزينش كار سختي نيست. فقط لازمه يه ساعت "خودم" نباشم و یه کم تو حوزه دین و سیاست جانماز آب بکشم. ولی چرا اينكار رو نمی کنم؟
وقتي در مورد همين دعوت به همكاري توي يكي از محيط هاي مجازي مطلب كوتاهي نوشتم يكي از دوستان به اصطلاح "با بصيرت" زير مطلبم اين كامنت رو گذاشت:
 خوش بحالت آقازاده
انصافا جمهوری اسلامی هرچی میکشه از اشراف برآمده از جمهوری اسلامیه
موتور محرک اپوزیسیون الان همین آقا زاده هان جدا.

شايد راست مي گه. نه كه خيلي باباهامون پول دارن و ما هم از نظر مالي تامين، خب ديگه لازم نيست تن به كار دولتي و حكومتي بديم. شايدم به خاطر معترض بودنمون برامون از كنگره آمريكا پول ميفرستن. نمي دونم والا...
فقط دارم به خاطرات يك سال پيش فكر مي كنم كه با دوستام توي اون نمايشگاه لعنتي، جون می کندیم واسه يك قرون پول ... . اميدوارم كه هيچ وقت مجبور نشم تن به خفت بعضي كارا بدم كه فقط برازنده بعضي از همين کامنت گذاراست ...
نوشته شده توسط مرتضي در پنجشنبه 17 شهریور1390 |
ای کاش سنتی های ما کمی مدرن تر و مدرن های ما کمی سنتی تر فکر و عمل می کردند ... ای کاش ...

نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 11 خرداد1390 |

چرا هميشه اينقدر تند راه مي رم؟ مگه قراره به جايي برسم؟ مگه اصلا تا حالا كسي بوده كه منتظرم باشه تا براي رسيدن بهش تند راه برم؟ واقعا چرا اينقدر تند راه مي رم؟

ديشب اما فرق داشت. ديشب خيلي آروم قدم بر مي داشتم. خيلي آروم. ديشب آروم آروم راه مي رفتم و به "رنج" و "درد" و "شكست" فكر مي كردم. به "شكاكيت" فكر مي كردم.  چند ثانيه هم به "نسبيت". ديشب به همه ي چيزهايي فكر مي كردم كه مي تونستن "آرمان" ها و "ايده آل" ها رو با خاك يكسان كنن. ديشب صادق خان هدايت اون جمله ي عجيبش رو توي گوشم زمزمه مي كرد: "در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد." ديشب با اينكه خيلي قدم ها رو كوتاه برمي داشتم ولي باز داشتم راه مي رفتم. و باز داشتم به جريان زندگي ادامه مي دادم. اخوان با همون مهربوني هميشگي كه ازش سراغ داشتم برام مي خوند: از تهي سرشار / جويبار لحظه ها جاريست… ولي من نمي خواستم ادامه بدم. دوست داشتم متوقف بشم. توقفي براي هميشه… مرگ … شيرين ترين چيزي كه در اوج جووني بهش فكر مي كنم. امان از اين محكوميت … از همون بدو تولد (يا شايد هم قبل تر) محكوم شدم به ادامه زندگي… اي كاش حداقل بهم مي گفتن دوره ي محكوميتم كي تموم مي شه …

شايد با خودت فكر كني كه شب بدي رو گذروندم و اصلا حالم خوب نيست و شايد بهتر باشه چند روزي استراحت كنم! ولي نه … ديشب … ديشب … ديشب خيلي شب خوبي بود … خيلي خوب.

نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 |

1388:

عده اي از وجود خرافه گرايي در مديريت دولت نهم خبر داده اند و ميرحسين موسوي نيز در مناظره با احمدي ن‍ژاد بر آن تاكيد مي ورزد؛ رهبري اين موضوع را كارنامه ي جعلي اي مي داند كه ديگران براي دولت درست كرده اند:
از دو سه ماه قبل از مناظرات هم اين سخنرانى‌ها را براى من مى‌آوردند و من ميديدم يا گاهى مى‌شنيدم؛ تهمتهائى زدند، حرفهائى گفتند؛ به كى؟ به كسى كه رئيس جمهور قانونى كشور است، متكى به آراء مردم است. نسبتهاى خلاف دادند، رئيس جمهور مملكت را كه مورد اعتماد مردم است، به دروغ‌گوئى متهم كردند! اينها خوب است؟ كارنامه‌هاى جعلى براى دولت درست كردند، اينجا آنجا پخش كردند، كه ما كه در جريان امور هستيم، مى‌بينيم ميدانيم كه اينها خلاف واقع است؛ فحاشى كردند؛ رئيس جمهور را خرافاتى، رمال، از اين نسبت‌هاى خجالت‌آور دادند؛ اخلاق و قانون و انصاف را زير پا گذاشتند.(+)
(خطبه هاي نماز جمعه بعد از انتخابات – 88/3/29)

 1390:

در حاليكه حدود دو سال از انتخابات 88 مي گذرد و اختلافاتي بين جريان اصولگرا و احمدي نژاد به وجود آمده، گويا آقايان تازه يادشان آمده كه موسوي راست مي گفت:

حدادعادل: رمال وغیب‌گو مشكل نظام را حل نمی كند. (+)

فدایی: این عقاید شیطانی است. زیرا مجموعه آنچه مطرح شد در فضایی از توجیهات دینی، توجیهات غیبی، به كارگیری طلسم و تسخیر اجنه و ... سامان پیدا می‌كند. حركات منحرف و شیطانی جریان انحرافی برگرفته از غیبیات و عرفان‌های كاذب و توسل به حضرت مهدی (عج) به شكل من‌ درآوردی و خودساخته و خود پرورش داده است و این فكر عقبه اجتماعی ندارد. (+)


نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 |

گفتند بشتابيد! بشتابيد! كه مي خوايم بعد از سال ها براي انجمن اسلامي يه هيئت موسس تشكيل بديم و اين تشكل رو از اين وضع اسف بار!!! در بياريم. ما هم شتافتيم و با چندتا از بچه ها يه ليست 8 نفره داديم. خب! مثل هميشه بايد منتظر مي مونديم تا اسامي از چندتا فيلتر قوي رد بشه و به اصطلاح سابقه دارا !!! رد صلاحيت بشن. دو سه ماهي گذشت. تا حدودا يه هفته پيش كه به من زنگ زدن و گفتن با بچه هاي ليستتون بياين براي جلسه.

توي جلسه ما بوديم و افراد يك ليست ديگه و آقايون مسئول. كاشف به عمل اومد كه همه ي ليستايي كه به نحوي با انجمن سابق و فتنه گر!!! دانشگاه ارتباط داشتن رد صلاحيت شدن. فقط مونده بود ليست ما كه سوء سابقه انضباطي و مشروطي و از اين جور حرفا نداشتيم. ليست ديگه اي كه  توي اون جلسه حضور داشتن بچه هاي فعال  "كانون مطالعات سياسي" بودن. اين كانون از همون شروع فعاليت تمام تلاشش رو مي كرد كه بچه هاي انجمن اسلامي رو به نحوي از دور خارج كنه (يعني در واقع تشكيل شده بود براي همين كار). از خارج دانشگاه هم حمايت مي شدن و بنابر بعضي شنيده ها به ... (اصلا ولش كن!)

دو تا جلسه بين ما و مسئولين برگزار شد و از ما خواستن كه نظراتمون رو در مورد اهداف انجمن اسلامي بگيم. آخرش هم نتيجه اين شد كه از هر ليست چند نفر به عنوان نماينده انتخاب بشن و اين افراد هيئت موسس انجمن اسلامي رو تشكيل بدن. وظيفه اين هيئت نوشتن اساسنامه و برگزاري انتخابات انجمن اسلاميه. با اينكه با اون ليست مقابل هم فكر نبوديم ولي حداقلش اين بود كه يه كم بحث مي كرديم و توي سر و كله هم مي زديم. همين تضارب آرا باعث مي شد اساسنامه ي بهتري نوشته بشه.

تا ...

تا اينكه امروز آقاي معاونت فرهنگي دانشگاه با من تماس گرفت و گفت: تماس گرفتم كه ازتون عذرخواهي كنم.

گفتم: بابت چي؟

گفت: راستش رو بخواين ليست شما جزو اون ليستايي بود كه رد صلاحيت شده بودن و من اشتباها !!! به شما گفته بودم كه تاييد صلاحيت شدين.

من هم كه از اين دروغ بزرگ و ميزان وقاحت آقايون داغ كرده بودم گفتم: ما هم از همون اول مي دونستيم قضيه چيه. به هر حال از خارج دانشگاه داشت اعمال نفوذ مي شد و شما هم كاري نمي تونستيد بكنين.

آقاي دكتر هم كه گويا كمي جا خورده بود، گفت: به هر حال من به نوبه ي خودم عذرخواهي مي كنم ...

 

بسيج، جامعه اسلامي، هيئت دانشجويي، نهاد رهبري و سرانجام انجمن اسلامي دانشگاه فردوسي. مباركشون باشه ايشالا. احتمالا الان خيلي هم خوشحالن ... ولي اي كاش كمي هم به آينده اين "تك صدايي" فكر كنن كه قطعا چيزي نخواهد بود جز نابوديشون ...

 

نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه 29 فروردین1390 |

حوادث روز 25 بهمن و روزهاي بعد از آن بحث هاي مختلفي را در بدنه مردمي جنبش سبز به وجود آورد كه نويسنده اين سطور را واداشت تا پس از بحث با دوستان، بيشتر در مورد اهداف اين جنبش و راه هاي نيل به آن بيانديشم. اين مطلب تلاشي است در جهت آسيب شناسي جنبش سبز كه اميدوارم با مشاركت دوستان به بحثي سازنده تبديل شود:

حركات اعتراضي مردم ايران پس از انقلاب 57 همواره دو رويكرد كلي داشته است:

1- رويكرد اصلاحي 2-رويكرد انقلابي

 

1-      رويكرد اصلاحي: هواداران اين رويكرد با پذيرش اصول و مباني نظام حاكم تلاش دارند به اصلاح ساختارهاي فاسد يا افرادي بپردازند كه نظام را از رسيدن به اهداف خود باز مي دارند يا موجبات استحاله آن را فراهم مي آورند. اين دسته از معترضين همواره تلاش دارند با استفاده از رسانه هاي حقيقي و مجازي اشتباهات حاكميت را نمايان ساخته و با گسترش آگاهي هاي مردمي مانع از تكرار آن اشتباهات شوند. اما امروز شاهد آن هستيم كه نظام جمهوري اسلامي با توقيف روزنامه هاي منتقد، فيلتر كردن سايت ها و جلوگيري از فعاليت آزاد احزاب مانع از قدم نهادن در اين راه شده است. در چنين وضعي اين افراد يكي از اين دو راه را براي ادامه مسير اختيار مي كنند: عده اي از آنان با پافشاري بر روش اعتراضي خود بهترين فعاليت را همان فعاليت رسانه اي مي دانند و در صورت مسدود شدن رسانه هايشان اقدام به تاسيس رسانه اي جديد مي نمايند. و اما عده ديگر كه اصلاحات را ديگر امكان پذير نمي دانند و همه ي راه ها را بسته مي يابند در مسيري ديگر قدم مي گذارند كه در بخش بعدي اين نوشتار بدان مي پردازم. يكي از راه هايي كه طرفداران رويكرد اصلاحي در سرتاسر جهان براي رسيدن به اهدافشان بدان تمسك مي جويند دعوت از مردم براي شركت در راهپيمايي ها و تظاهرات است كه البته تنها در برخي از كشورها اين حركت شكلي اصلاحي به خود مي گيرد. اگر در يك نظام سياسي مردم اجازه تظاهرات اعتراضي را داشته باشند و با آن ها برخورد خشونت بار نشود آنگاه حركت آن ها گامي خواهد بود در جهت اصلاحات اما در ايران شاهد آن هستيم كه هرگونه حركت اعتراضي خياباني بهانه اي مي شود براي حاكميت تا به سركوب مخالفين خود بپردازد. اينجاست كه ديگر نبايد براي تظاهراتي چون 25 بهمن كاركردي اصلاحي قائل شويم زيرا در فضاي پر تنش و شرايط پيوسته امنيتي اصلاحات دشوار و گاه امكان ناپذير است.

2-      رويكرد انقلابي: هواداران اين رويكرد نه تنها خواهان تغيير شكل و ساختار نظام فعلي اند بلكه اصول و مباني آن را نيز قابل قبول نمي دانند. همانطور كه مي دانيد اساسي ترين مبنا براي تشكيل جمهوري اسلامي پيوند دو نهاد دين و سياست بوده است. حال آنكه جدي ترين مطالبه اين دسته از معترضين جدايي اين دو نهاد از يكديگر است. سركوب معترضين پس از انتخابات 88 كه در طول حيات سياسي نظام فعلي بي سابقه بوده است باعث شد كه عده ي زيادي از آن ها در اين مسير گام بردارند و شواهد گوياي آن است كه اين رويكرد به شدت در جنبش سبز در حال گسترش است.

فارغ از اينكه كداميك از اين دو رويكرد قابل قبول است قصد دارم در اينجا سئوالاتي مطرح كنم كه سخت ذهنم را به خود مشغول كرده اند:

1-      با مطالعه منشور جنبش سبز به اين نتيجه رسيده ام كه رهبران اين حركت مردمي بيشتر رويكردي "اصلاحي" دارند تا انقلابي اما در عمل شاهد آن هستيم كه دعوت مردم به تظاهرات كه با استقبال بخش قابل توجهي از آن ها مواجه مي شود در عمل و در شرايط فعلي جهتي "انقلابي" به خود گرفته است. در اينجا اين سئوال مطرح مي شود كه چگونه مي توان از طريق راهكاري انقلابي به سمت هدفي اصلاحي حركت كرد؟

2-      به نظر مي رسد منشور جنبش سبز نتوانسته است اساسي ترين مطالبه بخش دوم معترضين كه جدايي دين از سياست است را پوشش دهد حال آنكه افزايش معترضين اين دسته بسيار قابل ملاحظه است. با اين اوصاف چگونه مي توان اين منشور را مانیفستي وحدت بخش براي همه معترضين دانست؟

نوشته شده توسط مرتضي در جمعه 13 اسفند1389 |
حرکت اعتراضی مردم تونس = قیامی در جهت برقراری اسلام ناب محمدی !
حرکت اعتراضی مردم مصر = انقلاب در سرزمین فرعون !
حرکت اعتراضی مردم ایران = اغتشاش، تجمع مشتی خس و خاشاک و ایضا گاو و گوساله، برخاسته از بی بصیرتی و مهمتر از همه فتنه ی از پیش طراحی شده (!!!!)

* راستی شما نمی دونید مردم کشورهای عربی برای انقلاباشون از وزارت کشوراشون مجوز گرفتن یا نه ؟!؟!؟


نوشته شده توسط مرتضي در پنجشنبه 7 بهمن1389 |

1- حدودا دو سال پیش بود که یکی از دوستان بسیج - احتمالا با توجه به ویژگی های ظاهری- به بنده اعتماد کرد، یه لیست گذاشت جلوم و ازم خواست در مورد افراد اون لیست اظهار نظر کنم. بعد کاشف به عمل اومد که اون افراد کاندیدهای شرکت در انتخابات شورای صنفی بودن. من هم به قول معروف اون دوستمون رو پیچوندم و از دادن جواب درست حسابی طفره رفتم. متحیر مونده بودیم که بر فرض اینکه کاندیدها باید "تائید صلاحیت" بشن چرا این مسئولیت خطیر به برادران بسیج واگذار شده ؟!؟ همین می شه که بعد از دو سال صدای دانشجو ها در می یاد  و شعار می دن:" شورای غیرصنفی / نمی خوایم، نمی خوایم"

2- در طول اين 4 سال انواع و اقسام تشکل ها "آقای رئیس" رو به عنوان مهمان برنامه هاشون دعوت کردن اما بنابر اخبار واصله گویا ایشون فقط در یکی از این برنامه ها حضور بهم رسوندن تا جائیکه "دیدار" آرزویی شده برای مشتاقان وصالشان !!!

3- حدودا دو ماه پیش خبر رسید که کارمندا در اعتراض به یه سری مشکلات صنفیشون توی ساختمون مرکزی تجمع کردن (+). چند روز بعد فهمیدیم که 2 نفر از کارمندا اخراج شدن که اتفاقا من و محسن هر دوشون رو میشناختیم و با یکیشون دوست بودیم. جالبه که بدونین یکی کارمند نهاد رهبری بود و دیگری کارمند کانون های فرهنگی و جالبتر اینکه اعمال نفوذ هیچ کس –حتی امام جمعه شهر- برای بازگشت این دو نفر به سر کار اثر نکرد چون طبق معمول مرغ "آقای رئیس" یه پا داشت! و ما خوشحال از اینکه شاهد به ثمر نشستن درخت 5 ساله ی "مهرورزی" در کشورمون هستیم !!!

4- شنبه شب (4 دی 89): ما که نبودیم ولی می گفتن که بچه های خوابگاه ریختن بیرون به نشانه ی اعتراض به قطع شدن مکرر اینترنت و سرعت پائین اش. البته این بهانه ای بود برای مطرح کردن همه ی خواسته های صنفی  که توی این چند سال روی هم انباشته شده بود. اما به قول اخوان عزیز :"سورت سرمای دی بیدادها می کرد" ... در نتیجه بچه ها  تصمیم گرفتن که تا فردای اون روز دندون رو جیگر بذارن!

5- یکشنبه (5 دی 89): استادمون کلاس جبرانی گذاشته بود و ما هم مثل سایر بچه مثبت ها ساعت 12 اومدیم سر کلاس. آخرای کلاس بود که همهمه ای به پا خواست: "دانشجوی با غیرت/ حمایت، حمایت" . ما هم که غیرتی! دل تو دلمون نبود تا اینکه کلاس تموم شد و رفتیم ببینیم چه خبره. بچه ها رسیده بودند نزدیک دانشکده ما. اول یه کم در حاشیه تظاهرات حرکت کردم تا ببینم حرفشون چیه. وقتی که مطمئن شدم که خواسته هاشون صنفیه باهاشون همراه شدم. تا ساختمون مرکزی پیاده رفتیم و اونجا جمع شدیم. یه نفر از بچه های ارشد که "لیدر" شده بود طی سخنانی ضمن تاکید بر سیاسی نبودن حرکت، ماوقع شب گذشته و اون روز رو توضیح داد. در آخر هم گفت که صحبت های مسئولان "ذی ربط" راضیشون نکرده و فقط می خوان با "آقای رئیس" صحبت کنن. اول 3 دقیقه به رئیس وقت داد تا بیاد پائین ... 10-9-8-7-6-5-4-3-2-1(سوت-کف-جیغ) ...ولی از رئیس خبری نشد. معاونت های دانشگاه و مسئولای نهاد اومدن که مذاکره کنن ولی دانشجوها که از این جور مذاکرات خاطره خوشی نداشتن شعار می دادن:" نه سازش، نه تسلیم / عاشوری بیا پائین" "مسئول بی کفایت / استعفا، استعفا" ،" رئیس بی لیاقت / اخراج باید گردد" براداری حراست هم شروع کردن به تهدید کردن "لیدر" اون هم جلوی روی بقیه دانشجوها! در پایان تصمیم بر این شد که فردا جلوی دانشکده مهندسی جمع بشیم. ولی فعالیت دوستان روابط عمومی از اون به بعد تازه شروع شده بود و شروع کرده بودن به زنگ زدن به خونه بعضی از بچه ها و گفته بودن که بچه تون توی اغتشاشای دانشگاه شرکت کرده! (این هم یه نوع شیوه ی تربیتیه دیگه!!!). در اثر همین شیوه ی تربیتی-تهدیدی مادر یکی از بچه ها که بیماری قلبی داشته راهی بیمارستان شده بود.

6- دوشنبه (6 دی 89): با محسن رفتیم جلوی دانشکده مهندسی. الحمدلله (!!!) تهدیدها اثر کرده بود و تعداد دانشجو هایی که اومده بودن کم شده بود. خوشبختانه به گفته ی بچه های خوابگاه مشکل اینترنت برطرف شده بود و در نتیجه "اینترنت پر سرعت / حق مسلم ماست" از شعارها حذف شد. دوستانی که رهبری این تجمع رو بر عهده داشتن خیلی با درایت عمل کردن و با هدایت دانشجوها به سمت میدان علوم و تجمع در مسیر حرکت اتوبوس ها باعث شدن یه عده دیگه هم به جمع ما بپيوندن. تقریبا 500 – 600 نفر می شدیم. باز یکی از مسئولا اومد که مذاکره کنه ولی این بار هم بچه ها بهش بی توجهی کردن و با شعار: "ما منتظر عاشوری هستیم / هیج جا نمی ریم همینجا هستیم" و مقادیر زیادی "هو" و "جیغ" مسئول محترم رو با خاک یکسان کردن. جاتون خالی کلی با محسن و بر و بچ داد زدیم و شعار دادیم :دی . 10-9-8-7-6-5-4-3-2-1(سوت-کف-جیغ) ... باز هم "آقای رئیس" نیومد. در پایان "لیدر" بعد از ارائه گزارش کار، بیانیه رو که شامل مطالبات صنفی دانشجوها بود خوند. در همین اثنا بود که هاتف از غیب رسید و خبر داد که جناب عاشوری فرمودن هفته ی دیگه تشریف می یارن آمفی تئاتر پردیس برای شنیدن حرف های "ما". خدا رو شکر مقاومت هوشمندانه ی بچه ها باعث شد که رئیس تصمیم بگیره از پشت میزش بلند بشه. امیدواریم که این وعده از نوع سرخرمن نباشه و جناب دکتر با حضورشون توی جمع دانشجوها بشه مصداق این بیت از حافظ که فرمود:" بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران / بگشای لب که فریـاد از مرد و زن بر آید" !!!

 پی نوشت:

1- به عنوان یه "دانشجو" از همه دانشجویانی که توی این تجمع شرکت کردن به وي‍ژه "لیدر" محترم تشکر می کنم و خوشحالم که مقاومت "ما" باعث شد که حداقل جناب طهمورث پور خبر گرون نشدن خوابگاه ها و غذای سلف رو به ایسنا بده. (+)

2- حرفی برای گفتن به اون دانشجوهای "مصلحت اندیشی" که توی این تجمع شرکت نکردن ندارم فقط توجه شون رو جلب می کنم به این حدیث نبوی:مَنْ سَمِعَ رَجُلًا یُنَادِی یَا لَلْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ ؛ هرکس صدای تظلم خواهی شخصی را بشنود و به او کمک نکند، مسلمان نیست"

3- امیدوارم آقایون کمیته انضباطی با صادر نکردن احکام انضباطی برای دانشجویان معترض حداقل در این یه مورد "باشعور بودن" خودشون رو اثبات کنن.


4- یکشنبه (12 دی 89): در طول این 4 سال ندیده بودم که توی یه جلسه دانشجویی بیشتر از 4-5 تا مسئول همزمان حضور داشته باشن ولی اینبار با همت دانشجوهای معترض نه تنها "آقای رئیس" تشریف آوردن بلکه تقریبا "25 نفر" از معاونین و مسئولین ارشد دانشگاه رو هم با خودشون آورده بودن که همگی سبیل به سبیل نشستن توی ردیف اول. به نظر من این بزرگترین دستاورد این جلسه بود. البته دستاوردهای دیگری هم داشت از جمله اینکه "عاشوری" قول داد از این به بعد ماهی یکبار در جمع دانشجویان حاضر بشه و به سئوالاشون پاسخ بده. چند تا قول هم برای حل شدن مشکلات صنفی داد که باید منتظر بمونیم و ببینیم چقدر حرفش حرفه. (گزارش جلسه + عکس ها)

نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 7 دی1389 |
مطلبی با عنوان "موج چهارم" نوشتم که با موافقت عباس توی مکیال منتشر شد.

ضمن تشکر از عباس، پذیرای نظرات و انتقادات شما در مکیال هستم:

http://mekyal.wordpress.com/2010/12/06/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C/

نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 16 آذر1389
می گه: چرا اینقدر دیر به دیر "آپ" می کنی؟
آخه از چی بنویسم. "این روزها" هم همون روندی طی می شه که در گذشته طی می شد:

- هر روز صبح آفتاب از پشت دیش های روی سقف ها طلوع می کنه (صبح بخیر فارسی 1 )
- عزت الله "کما فی السابق" برامون فیلم و سریال پخش می کنه (راستی برادر عزت! مثل اینکه عملکرد یک ساله ات خیلی خوب بوده که "هنوز" هستی!)
- رهبری هنوز از فتنه می گه!
- سعید مرتضوی در کمال صحت و سلامت به محل کارش می ره (محسن روح الامینی، امیر جوادی فر و محمد کامرانی هم از اون بالا دارن نگاش می کنن)
- فاطمه "عاشقانه" برای محمد رضاش مطلب مینویسه (خوش به حالت مَمَرض! لااقل یکی رو داری که عاشقانه دوسِت داشته باشه)
- احمدی نژاد و مشائی و رامین هر از چند گاهی حرف های بامزه می زنن (خدا خیرشون بده! تا یه ماه می شن سوژه خنده واسه ملت!)
- وبلاگ ها دونه دونه فیلتر می شن؛ هر چند شب دو سه دونه! (تا تو باشی "ضدیت" ات رو علنی کنی، طلبه ضد!)
- جوونا مثل قدیما توی فیس بوک واسه هم " لاو" می ترکونن (انگار نه انگار که این فیس بوک "چیز" شده)
- محمد نوری زاد و یه عده دیگه دارن توی اوین کتک می خورن (خب حتما یه کاری کردن دیگه! الکی که آدمو نمی زنن)

اما یه لحظه صبر کن! ... مثل اینکه همه چیز اونقدرها هم بدون تغییر نیست این روزها ... برگ ها رو نگاه کن ... یکی یکی دارن زرد می شن، خشک می شن و می ریزن ... شده اند مثل "ما" ... یا شاید هم "ما" با اونا همنوا شدیم که یکی یکی زرد می شیم، خشک می شیم و می ریزیم ... خیلی هم بی ربط نمی گن ... "رویش ها" رو می گم ... حق دارن که به ما بگن "ریزش ها"

پی نوشت ها :
1- قیصر می گفت: "سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پائیز نسپرده ایم"
2- این قسمت از آیه 59 سوره انعام رو خیلی دوست دارم: "وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا: و هيچ برگى نمى‏افتد مگر آن كه او بدان آگاه است"

نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 23 آبان1389 |
بعضی وقتا خوبه آدم بره یه جاهایی واسته، خوب نگاه کنه و خوب گوش بده! و من رفتم ... واستادم...نگریستم و خوب گوش دادم. یه شعبه زدن توی پارک برای اجرای "امر به معروف و نهی از منکر". دو سه ساعت دم در اون شعبه واستادم و به اتفاقاتی که داشت اونجا می یوفتاد نگاه کردم. هر از چند گاهی هم یه نفرشون می یومد بیرون و می گفت: "آقا! دم در واینستین!" من هم توی دلم می گفتم:"باشه ...قبول!" ولی خب در دیزی وا بود و حیای گربه رو هم که چی عرض کنم!

یه دختر خانم چادری رو گرفته بودن که گویا با یه آقا پسری توی پارک حرف می زدن. هر دوتاشونم دانشجو بودن. وظیفه آقایون اقتضا می کرده که وقتی یه زوج جوون رو دیدن ازشون بپرسن که چه نسبتی با هم دارن. خب! اون دوتا جوون هم نسبتی با هم نداشتن و در نتیجه باید بازداشت موقت می شدن! جرمشون چی بود؟ احتمالا به قول آقایون "انجام فعل حرام"! حرام بودن مکالمه دختر و پسر رو از کجا در آوردن؟ نمی دونم والا! اگه  خودشون مجتهدن که خب حرفی نیست ولی اگه از مراجع، تقلید می کنن باید بدونن که اگه این مکالمه از روی لذت نباشه گویا اشکالی نداره. البته شاید برادرا سنسور "لذت سنج" دارن و ما خبر نداریم. آخه خود اون آقا "ضابطه" که گویا از همه "مسئول تر" بود داشت پیوسته با خواهران مکرمه صحبت می کرد و بعضا به وعظ و نصیحت می پرداخت. این حکمش چیه؟ خب اصلا به من چه؟ من که از اون سنسورا ندارم که تشخیص بدم! اصلا بی خیال ... فعلا دوتا جوون داریم که باید "نهی از منکر" بشن! یعنی مثلا یه کاری بکنیم که دیگه این دوتا با هم رابطه نداشته باشن. یکی از راه های مورد نظر آقایون این بود که زنگ بزنن به خانواده این جوونا و پته شون رو بریزن روی آب تا خانواده ها مانعی بشن برای ادامه این ارتباط. به طور مثال آقای ضابط زنگ زد به پدر یکی از جوونای بازداشت شده. اولش داشت خوب صحبت می کرد ها! بعد نمی دونم چی شد که آقای ضابط قاطی کرد و گفت: بیییییییپ خورده که بووووووق ! ببخشید دیگه! باید بفهمین که من اون شب چی کشیدم. بعد از چند ساعت که خانواده اون پسره اومدن کاشف به عمل اومد که پدرش بعد از مکالمه با "ضابط"حالش بد شده و بردنش بیمارستان ... امیدوارم هنوز زنده باشه!

نوبتی هم که باشه نوبت اون دختر خانم چادری بود که به خانوادش زنگ بزنن. بیچاره مادرش که شهرستان بود. چه حالی داشته وقتی از زبون آقای "ضابط" می شنیده که دخترش رو با یه آقا پسر گرفتن! فکرش به کجاها که نرفته! حالا خدا کنه که به باباهه نگه چون شاید دیگه اون دختر خانم دانشجو باقی نمونه ... شاید مامان و باباش بایکوتش کنن ... شاید ... اصلا این تبعات مهم نیست که باباجان! مهم اینه که اون دو تا دانشجوی جوون "نهی از منکر" شدن !!!

2- ملت وقتی عصبی می شن و فشارشون جابجا می شه، می رن آب قند می خورن! من دیوونه وقتی عصبی می شم در صورت دسترسی می رم "لیمو ترش" می خورم که فشارم به جابجا شدنش ادامه بده! اون شب 4 5 تا لیموترش خوردم! امیدوارم هر چه سریعتر اون بیماری خفیف قلبی کار دستم بده و راحت بشم از دست ایناها!

3- این مطلب اگه روز بعد از اون مشاهدات نوشته می شد به مراتب تندتر بود. دوست داشتم توی این مطلب از "مراحل ضابط شدن" بگم ... از این بگم که یکی از برادرای اونجا رو نیک می شناختم ... از بی سیم و گاز فلفل و اسلحه بگم...از رابطه بسیج و قوه قضائیه ... از انصار حزب الله بگم و خاطره ای از برادر ح . الف! ولی بگذار که باز هم بگذریم ...

4- دست خودم نیست دیگه! یه چیزایی رو که می بینم یاد یه چیزای دیگه ای می یوفتم که یه کم چیزه! گاهی هم جیزه! مثلا یکی دو ماه قبل که با بچه ها رفتیم تهران پشت بعضی از اتوبوسا نوشته بودن" تذکر لسانی / وظیفه همگانی" ناخودآگاه یاد این حدیث افتادم:" کونوا دعاة الناس بغیر ألسنتکم" . اون شب هم بعد از دیدن اون وقایع، این شعر پروین توی سرم می پیچید:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی / گفت جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت می‌باید تورا تا خانهٔ قاضی برم / گفت رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم / گفت والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب / گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان / گفت کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم / گفت پوسیده‌است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه / گفت در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان سبب بیخود شدی / گفت ای بیهوده‌گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مرد مست را / گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 18 مهر1389 |
قبل نوشت: اين مطلب صرفا به منظور ثبت خاطرات نوشته مي شود و هيچگونه ارزش قانوني و غيرقانوني ديگري ندارد:
*  اَزَمون پرسيد: "مردم براي ماه رمضون بيشتر چي لازم دارن؟" گفتم:"حبوبات". اي كاش لال مي شدم و اين حرفو نمي زدم ... با اين يك كلمه پروژه بدبختي خودم و ده-يازده تا جوون ديگه رو كليد زدم ... چشماي "حلاج" برق زد و دقيقا از همينجا بود كه به فكر نقض حقوق بشر و زير پا گذاشتن همه ي معاهدات و كنوانسيون هاي بين المللي افتاد ...
* ظلم ظالم، جور صياد/آشيانم داده بر باد ... ظالم كه شاخ و دم نداره ... دهن به روزه، اونم روز پيشواز اراده كرد كه بار رو ببره نمايشگاه. اونم نه همه ي بارو، نصفشو ... جاتون خالي. كيسه ها رو از خونشون بار زديم و رفتيم نمايشگاه. در مدت زمان يكي دو ساعت نفري حدودا 1 تن بار رو خالي كرديم ... تصور كنيد! انواع و اقسام كيسه هاي 50 كيلويي، 30 كيلويي و ... حبوبات رو مي ذاشتيم رو كولمون و مي برديم توي غرفه ... من و محسن و منصور حلاج ... مگه اين حلاج پول گاري مي داد ... هيهات!
* خداوند رحمان به حق اين شباي عزيز يه پولي به ما جوونا بده، يه عقلي هم به برخي مسئولا! آخه يكي نيست به اينا بگه: آقايون محترم! مردم اقلام مورد نيازشون رو قبل از ماه رمضون مي خرن، نه توي ماه رمضون كه همه چي گرون شده! آقايون اومدن نمايشگاه رو توي هفته ي اول ماه رمضون برگزار كردن: مردم جنساشون رو قبلا خريده بودن، ما هم ورشكست شديم رفت پي كارش!
* حالا سياست هاي كنترل بازار و نظارت بر قيمت ها و اينجور چيزاشون جالبه! از يكي دو هفته قبل از ماه رمضون توي بوق و كرنا مي كنن كه امسال نظارتو تشديد مي كنيم ... بازار توي دست ماست ... پوست از سر گرون فروشا ميكّنيم ... اِل مي كنيم بِل مي كنيم ... گذشته از اينكه نَن جون آقاي كروبي هم افزايش قيمت ها رو احساس مي كنه اگه مثل ما اين روزها توي بازار مي بودين كاملا مي فهميدين كه اين حرفا همش كشكه ... يعني دقيقا با همين لفظ: كشكه ...
* به لطف برادران مسئول، به جز يكي دو روز اول نمايشگاه، روزاي بعد بازار به شدت كساد بود ... خب! اين كسادي بازار تبعات زيادي به همراه داشت ... يكي از اين تبعات اين بود كه با كم شدن حجم كار، دوستان عزيز من كه هيچ وقت نمي ذارن بهشون بد بگذره به فكر كارهاي عجيب و غريب افتادن. در قدم اول تصميم گرفتن نمايشگاه رو بتركونن! با تسليحات صلح آميز هسته اي؟ نه!... با موشك هاي دوربرد؟ نه!... پس با چي؟ از اونجايي كه همه ي اقدامات ما رنگ و بوي مدني داره (!) دوستان تصميم گرفتند با "موسيقي" نمايشگاه رو بذارن روي سرشون ... اول يك اسپيكر آوردن ديدن جواب نمي ده ... يكي ديگه هم اضافه كردن. حالا 4 تا باند قوي داشتيم و دو - سه تا گوشي پر از آهنگ ... هر چي من و سيد مهدي به اين برادرا گفتيم آهنگ 6 و 8 نذارين گوششون بدهكار نبود. باز خدا خيرشون بده در كنار اون آهنگا بعضي وقتا بر طبق منويات "ما" عمل مي كردن: نمي دونيد چه حالي مي ده توي يه مكان عمومي با بالاترين ولوم "تفنگت را زمين بگذار"، "آخرين سنگر سكوته"، " يار دبستاني من"، "آزادي شادمهر"، از خون جوانان وطن لاله دميده" و ... رو گوش كني! اونم نه يه بار بلكه چند بار ...
 * قدم بعد در راستاي انجام اعمال متحيرالعقول اين بود كه دوستان پيشنهاد كردن همه كت شلوار بپوشيم و وايستيم پشت دخل! آخه اگه مثلا يه نمايشگاه ماشيني، كامپيوتري چيزي بود خب عيب نداشت! واستاده بوديم لپه و لوبيا و ... ميفروختيم با كت شلوار .البته كار به اينجا هم ختم نشد. وقتي يكي از بچه ها با كت شلوارش يه كراوات هم آورد تازه داستان شروع شد ... نفر اول كه اون كراوات رو زد بقيه هم عزمشون رو جزم كردن كه كروات بزنن (البته "عزم را جزم كردن" عبارتي نامانوس در بين ماست و به جاي آن از عبارت ديگري استفاده مي كنيم!) حالا هِي ما به اينا گفتيم: آقا! نكنيد اين كارهايتان را! زشت است! ولي انگار نه انگار. اين شد كه 4 نفر از دوستان شدند مروج فرهنگ مبتذل غربي در نمايشگاه بين المللي! [لبخند]
* خداوند منان را شاكريم كه علي رغم بازديد يكي از بچه هاي انصار و حداقل يكي از برادران "وزارت" از غرفه ما ، خبر اين اعمال شنيع به گوش آقاي علم الهدي نرسيد ... فاجعه آن زماني بود كه اخبار مربوطه به اين مطلب پيوست مي شد: در اين غرفه 5 فرزند پاسدار، 2 فرزند روحاني ، 1 فرزند شهيد و چند بي بصيرت ديگر حضور فعال داشتند ... 
* از جر و بحث ها هم چيزي نمي گم كه آن هم قضيه اي داشت براي خودش. روزمون شب نمي شد اگه با مسئولين ريز و درشت نمايشگاه درگير نمي شديم. جاتون خالي بود اون شبي كه ما با كلي جر و بحث و درگيري با دوستان حراست از آخرحرفمون رو به كرسي نشونديم و حدود ساعت 23:30 شب غرفه رو شارژ كرديم (خاطر نشان مي شود شارژ غرفه ها بر طبق روال نمايشگاه از ساعت 15:30 تا 16:30 و قبل از حضور مردم بود )
* اين برادر "حلاج" هر چقدر هم كه قبل از افطار از ما كار مي كشيد خداييش بعد از افطار جبران مي كرد ... بهمون پاستيل داد ... راني مي داد (شب آخر نفري دو تا راني داد [لبخند]) ... پسته برامون خريد ... يه شب در ميون هم كه دوستان رو مي برد اَرشيا ( و تو چه داني كه اَرشيا كجاست؟) با اين حال نمي شه از سر تقصيراتش گذشت ... همين الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم "حلاج" به اتهام بدهكاري، نقض گسترده حقوق بشر، اقدام عليه امنيت ملي، تشويش اذهان عمومي و .... خريدار سر دار شده و تحت تعقيبه. از همه دوستان تقاضا دارم علاوه بر دعا براي بخشايش گناهان اين عزيز، در صورت مشاهده، ايشان را در نزديكترين صندوق پستي بياندازند تا برسد به دست برادران مسععععول!

نوشته شده توسط مرتضي در جمعه 5 شهریور1389 |
مي گفت رفتم حرم ديدم جلوي در موزه ي آستان قدس يه پارچه زدن و براي ذكر نام آقاي طبسي از همچين عبارتي استفاده كردن:"توليت عظماي آستان قدس رضوي حضرت آيت الله واعظ طبسي دامت بركاته"
تعبير قشنگي داشت، مي گفت به "خدا" كه خدايه مي گيم "خداي خوب"، "خداي مهربان" ولي براي يه آدم 50 تا لقب و صفت رديف مي كنيم!
ياد مرحوم آقاي بهجت افتادم. مي گفتن روي رساله ايشون در كنار نامشون به جاي نوشتن القاب متداول حوزوي فقط يه صفت نوشته شده: "العبد" ... العبد محمد تقي بهجت.
نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 6 مرداد1389 |
1-    تلويزيون رو روشن مي كني. يه سريالي داره پخش مي شه كه روابط دختر و پسر قبل از ازدواج رو به عنوان امري طبيعي  و شايد هم مثبت تبليغ مي كنه. دو ساعت بعد اگه اون سريال ديگه رو نگاه كني مي بيني كه داره همين روابط رو به اصطلاح آسيب شناسي مي كنه و مي گه چقدر اين روابط مشكل سازه براي خانواده ها. بعد اونجاست كه به توانايي هاي صدا و سيما در جمع نقيضين پي مي بري!!!
2-    مي ري دانشگاه. همايش گذاشتن در مورد حجاب. وارد سالن همايش كه مي شي مي بيني 90-80 درصد دانشجوهايي كه اومدن محجبه اند! برات اين سئوال پيش مي ياد كه اصلا اين مسئولاي فرهنگي دانشگاه براي چي همايش گذاشتن؟ براي جذب "محجبه ها" يا براي جذب به اصطلاح "بدحجاب ها" ؟
3-    وزارت "فرهنگ و ارشاد" كلي خرج مي كنه كه بگه حجاب خوبه. بعد از سالي مي ري سينما كه يه فيلم درست درمون مثل "طلا و مس" رو ببيني. قبل از فيلم تبليغ فيلماي در حال اكران رو مي ذارن. قدرت خدا! تا دلت بخواد تجلي خوب بودن حجاب و بد بودن بد حجابي رو توي چهره بازيگران زن سينما مي بيني!!! و البته جديدا توي چهره آقايون بازيگر!!! و تو فعلا به فلسفه حجاب كار نداري. براي تو مساله اينه كه چرا اين همه تناقض و تا كي اين همه تناقض؟
4-    به به! بحث شيرين ازدواج! سازمان ملي جوانان خودشو خفه مي كنه براي اينكه جوونا زود ازدواج كنن. تو هم با خودت مي گي خب! اين كه خيلي خوبه. بعد توي دانشگاه بچه هاي ارشد و دكترا رو مي بيني كه "حداقل" نصفشون ازدواج نكردن. مي ري ازشون مي پرسي چرا ازدواج نمي كني؟  متداول ترين جوابي كه بهت مي دن اينه: "مگه ديوونه ام؟" البته خودت خوب مي دوني كه چرا اين جواب رو بهت مي دن و ديگه بحث رو ادامه نمي دي!
5-    همكلاسيت وارد كلاس مي شه. يكي از پسرا بهش تيكه وار مي گه:" سلام عليكم حاج خانم". تو مي دوني چه خبره. مقنعه اش رو كشيده جلو. گويا نگهباني بهش گير داده. از در دانشكده كه مي ره بيرون باز همون آش و همون كاسه! و تو با خودت فكر مي كني كه چقدر اصلاح شد بنده خدا با اين همه تذكر!
6-    يكي از رفيقات دانشجوئه ولي كارش فروش فيلم و سريال خارجيه. الحمدلله فروش خوبي هم داره! به ياد نداري كه بچه ها فيلم و سريالي رو بهش گفته باشن و نداشته باشه. بعضي وقتا كه مي ري خونشون و آرشيوش رو مي بيني ياد "كار فرهنگي" و اينجور چيزا مي افتي و "كمي" مي خندي!
7-    عجب چيز بديه اين "تهاجم فرهنگي"! خدا لعنت كنه اين غربيا رو كه مي خوان فرهنگشونو به ما "تحميل" كنن!!! مي شيني كنار دوستت كه به اصطلاح از بچه مذهبي هاست. ازت مي پرسه: "لاست رو ديدي؟" مي گي:" نه!" اسم چندتا فيلم و سريال ديگه رو هم مي گه ولي تو نديدي. مي گه:" بابا تو هم كه از دنيا عقبي! برو ببين اينا رو!"
8-    توي فيس بوكت چندتا از پسراي كلاسو add كردي. مي ري توي صفحه friend هاي يكيشون. مي بيني دختراي كلاس حضور پرشوري دارن اونجا البته با چهره اي متفاوت از چهره هايي كه توي يوني دارن و تو ناخودآگاه ياد بودجه هاي ميلياردي "فرهنگ" مي افتي كه البته توي دور جديد سفرها بيشتر هم شده!
9-    دانشگاه به اردوهاي مختلط مجوز نمي ده مگر در شرايطي خيلي خاص. بچه ها بهت زنگ مي زنن كه فلاني! مي ياي فردا  با بچه ها بريم فلان جا! مي گي: با كيا؟ مي گن: با دخترا! با اينكه به قول معروف بهشون پا نمي دي ولي باز به اين فكر مي كني كه چقدر ندادن مجوز به اردوهايي كه مي شد بهش نظارت كرد مانع از رفتن بچه ها به اينجور اردوها شده؟!؟
10-    گشت ارشاد مي ذارن كه به قول خودشون با بي حجابي مبارزه كنن و مانع از بروز فساد سازماندهي شده بشن. يكي دو سال طرح رو اجرا مي كنن. بعد تو نگاه مي كني به وضع حجاب جامعه و احساس مي كني حجاب به معيارهاي اونا نزديك نشده كه هيچ دورتر هم شده!

ديگه سعي مي كني با خودت فكر نكني! سعي مي كني فكرت رو بفرستي تعطيلات! آخه اون بيچاره هم حق و حقوقاتي داره! ولش كن بذار راحت باشه طفلي!

نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 23 تیر1389 |
يه اتفاقايي توي زندگي آدما هست كه فراموش نشدنيه چون آدم باهاشون زندگي كرده و بزرگ شده. يكي از اين اتفاقا توي زندگي من جنگه. آره جنگ ...
خيلي وقت بود مي خواستم از جنگ بنويسم و از بعد از جنگ... با اينكه حتي صداي صفير يك گلوله رو هم نشنيدم ولي تا دلتون بخواد خاطره برام مونده از جنگ. خاطراتي از اهواز، از مجنون، از حسن باقري، از هتل فجر، از صميميتي كه بين مردم موج مي زد و حتي خاطراتي كه بيانگر اشتباهات ما در جنگ بود. خاطرات اهواز و پشت خط رو مامان برام تعريف كرده و خاطرات منطقه رو بابا. 5 سال ... 5 سال زندگي زير آتش ... ولي نمي دونستم كه چرا هيچ وقت مامان و بابا از جنگ بد نگفتن؟ برام قابل درك نبود كه مامان هنوز حسرت اون روزا رو مي خوره! روزايي كه بايد با حقوق بخور نمير، توي بدترين شرايط جنگي با 2 تا بچه قد و نيم قد دور از خانواده اش زندگي مي كرد. شايد تنها دلخوشيش اومدن بابا از منطقه بوده. البته هميشه اومدن بابا مايه دلخوشي نبود. تعريف مي كرد از اون روزي كه بابا موج خورده بود و داد مي زد و تعريف مي كرد از خيلي چيزهاي ديگه ..خيلي برام عجيب بود كه چرا بايد حسرت اون روزا با اون شرايط وحشتناك رو بخوره. اما بزرگتر كه شدم فهميدم دليل حسرت مامان رو. بزرگتر كه شدم مقايسه خاطرات اون روز با شرايط امروز حتي براي من كه نبودم توي اون شرايط حسرت بار بود. مقايسه پاسداراي اون زمان و پاسداراي امروز ... مقايسه روابط مردمِ اون روز و مردمِ امروز ... مقايسه حاجي هاي اون روز و حاجي هاي امروز ...
يه روز يكي از دوستام از بعضي از اشتباهات پاسدارا مي گفت و خيلي براش عجيب بود كه مثلا فلان پاسدار رو ديده كه با نشون دادن كارتش به آقا پليسه از زير جريمه در رفته! بهش گفتم:"اين كه چيزي نيست! ما از اين موارد زياد ديديم"
خيلي سخته كه توي يه مجلس نشسته باشي و از زبون يه جبهه رفته بشنوي كه:" حاج خانم (مادرش) از مكه كه اومد ناخوش احوال بود. هماهنگ كردم از VIP بياد" و تو هي خودتو بخوري كه مگه حاج خانوماي ديگه آدم نبودن؟ رفيق ديگه اش كه گويا از زمان جبهه بهش مي گن حاجي يه بليط هواپيما از جيبش دربياره و بگه:" اينم بليط حاج خانم براي تهران" و تو با حسن ظن به مسئله نگاه كني كه ان شاء الله بليت مذكور "رابطه اي" تهيه نشده ... ان شاء الله ...
البته اين موارد كه جزو موارد جزئيه است. امان از موارد كلي كه ديديم و حسرت خورديم ... ديديم و حسرت خورديم ... ديديم و ...
در اين ميان ما بچه هاي خوبي بوديم. مي دونيد چرا؟ چون وقتي بچه هاي دوستاي بابا رو مي ديدم پي مي برديم كه چقدر خوبيم!!! آخه بعضي از اونا دائم با باباهاشون درگير بودن. شايد به خاطر اينكه اونا يه كم بيشتر از ما ديده بودن ... يه كم بيشتر...
"موج مرده" حاتمي كيا رو كه يادتون هست. فيلمي كه در مورد "ما" ساخته بود و پدرانمون. فيلمي كه به خاطر فشارايي كه آوردن تا مدت ها اكران نشد. يادم هست كه وقتي فيلم رو توي سينما ديديم و داشتيم از سالن خارج مي شديم بعضي ها مي گفتن اين چي بود كه ساخته بود؟ فيلم بي سر و ته! ولي "ما" خوب مي فهميديم كه حاتمي كيا چي گفت. البته حيف كه بابا هيچ وقت اهل سينما رفتن نبود ... "به نام پدر" رو چي؟ يادتون هست ديالوگ هاي گلشيفته فراهاني خطاب به پرويز پرستوي رو؟ ديالوگ هايي از زبان "ما" ...
اما "آژانس شيشه اي" يه چيز ديگه بود. شايد باورتون نشه ولي من امروز براي اولين بار اين فيلم رو كامل ديدم با اينكه محسن مي گفت سانسورش كردن. عيب نداره! بذار سانسور كنن! مثل خيلي چيزاي ديگه كه سانسور كردن! براي من مهم ديالوگاي فيلم بود چون اگه چشم بسته هم فيلم رو مي ديدم باز هم مي تونستم كاملا درك كنم كه كاراكترا الان چه حالي دارن. مي تونستم با تمام وجود حاج كاظم رو درك كنم... مهم حاج كاظمي بود كه من بين دوستاي بابام مثل اونو كم ديده بودم ولي هميشه مي دونستم كه يه گوشه از اين مملكت هنوز مي شه نشوني از او پيدا كرد. و چقدر زيبا حاتمي كيا توي اين فيلم دسته بندي هاي بعد از جنگ رو نشون داده بود. حاج كاظم، احمد، عباس، اصغر، سلحشور و ...
وقتي اصغر با يه عده لباس شخصي موتور سوار مي ياد جلوي در آژانس حاج كاظم در اوج آرمان گرايي به اصغر مي گه كه به اونا بگه برن و دليل اش رو اينجوري بيان مي كنه كه:" خيبري سوز داره، دود نداره ..." و چه كسي مي تونست اين حرف رو بفهمه جز "ما" و اونايي كه جنگ رو فهميده بودن؟
سلحشور (رضا كيانيان) از "مسئله امنيت ملي" حرف مي زنه و مي گه وزارت خارجه مسئله ي گروگانگيري رو "تكذيب" كرده ولي بي بي سي و سي ان ان اونو توي بوق و كرنا كردن. حاج كاظم اول سكوت مي كنه ولي وقتي سلحشور از آژانس مي ره بيرون حاجي خطاب به نيروهاي بيرون آژانس مي گه كه ملاك "امنيت ملي" براي اون دفاع از عباسه نه چيزي كه "بي بي سي" تعيين مي كنه. از كلمه كلمه فيلم مي شه نكاتي رو استخراج كرد ولي خب من زياد ياد ندارم در مورد چيزي بنويسم و ازش تعريف كنم. فقط همين قدر مي دونم كه "ما" خيلي خوب فهميديم كه حاتمي كيا چي مي خواست بگه همانطوري كه الان خيلي خوب مي فهميم چرا مامان ها هنوز حسرت اون روزا رو مي خورن.

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/poyeh/dolz5t.jpg
نوشته شده توسط مرتضي در پنجشنبه 17 تیر1389 |
چند دقیقه قبل با شماره "Withheld" به بنده زنگ  زدند ... آدم چه احساس خوبی بهش دست می ده وقتی این شماره شریف رو می بینه! البته چون یک بار دیگه هم این شماره روی صفحه موبایل ام نقش بسته بود زیاد استرسی نشدم. به هر حال باید جواب می دادم دیگه! "بله، بفرمائید ... سلام علیکم"
یکسری حرفایی بین من و اون دوست گرامی رد و بدل شد که همشو نمی شه به دلایلی خاص بیان کرد. در مجموع غرض از مزاحمت می خواستند از بنده دعوت کنند که بروم برای گزینش . دفعه قبل رو که یادتون هست. "اندر باب گزینش" و اینجور حرفا. حالا به نظرتون این دفعه چه شغلی رو بهم پیشنهاد کردند؟ بله! درست حدس زدید!: "استخدام در حراست کل استان!!!". در این حالت است که آدمیزاد فقط باید بگوید: Oh My God!!! ... دوست گرامیمون از پشت خط گفتند :" شما پدرتون هم که ..... هستند" گفتم: "بله". برادرمون جوابی دادند اینگونه: "پس شما هم خودی هستید" .... بعععععععععله.
از آخر هم دعوت کردند که فردا بروم به فلان آدرس ... بنده هم گفتم : چشم ... اگر" قسمت" شد می رسم خدمتتون.
جالب است بدانید که دیروز از همین نهاد مذکور به یکی از دوستان مذهبی و البته بی بصیرت من تماس گرفته بودند و همین حرفا رو بهش زده بودند. چون قبلا "اندر باب گزینش" رو خونده بود بهم اس ام اس زد:"به سلامتی منم برای گزینش دعوت شدم! صلوات" من هم جواب دادم:" تا می تونید ریاکاری کنین اگه می خواین قبول بشید" و پاسخ داد: "نه حاجی اصلا نمیرم. گفتم اگه تمایل داشتم میام"
به نظرتون الان من باید چه احساسی داشته باشم؟!؟ ...

نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1 تیر1389 |
 
ان لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم

ذیل نوشت: هنوز هم امیدوارم خبرهایی که این روزها از زندان های ایران به گوش می رسد دروغ باشد ... همانطور که امیدوار بودم خبرهای شکنجه و آدم کشی در کهریزک دروغ باشد ...

خبر زير را بخوانيد...

http://new.parlemannews.com//?n=11349

نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 2 خرداد1389 |
چند روز پیش 175 نفر از نمایندگان مجلس نامه ای به رئیس قوه قضائیه نوشتند و در قسمتی از آن از دادگاهی شدن دوستانشان یا به تعبیر خودشان "حاميان ولايت و مسئولان روزنامه‌هاي انقلابي" ابراز تاسف کرده بودند. این نامه واکنش رئیس قوه قضا رو به همراه داشت و بعد از این واکنش امروز نمایندگان با فوريت برسی طرحي موافقت كردند كه در صورت تصويب نهايي شرايطی خاص برای صدور بيانيه در مجلس تعيين مي‌شود.
از طرفی درخواست غیرقانونی این نمایندگان به اصطلاح اصولگرا (175 نفر) و از طرف دیگر برخی تعبیرات رئیس قوه قضائیه می تواند تمام امید انسان به اصلاح وضع موجود را ناامید کند و آن انسان مذکور و مفلوک را به یاد این شعر نیما یوشیج بیاندازد:

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر خاري ليكن
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
 
نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 |
براى كسانى كه به تو نیاز دارند ، زمانى معین كن كه در آن فارغ از هر كارى به آنان پردازى . براى دیدار با ایشان به مجلس عام بنشین ، مجلسى كه همگان در آن حاضر توانند شد و ، براى خدایى كه آفریدگار توست ، در برابرشان فروتنى نمایى و بفرماى تا سپاهیان و یاران و نگهبانان و پاسپانان به یك سو شوند ، تا سخنگویشان بى‏ هراس و بی ‏لكنت زبان سخن خویش بگوید . كه من از رسول الله ( صلى الله علیه و آله ) بارها شنیدم كه مى ‏گفت : پاك و آراسته نیست امتى كه در آن امت ، زیردست نتواند بدون لكنت زبان حق خود را از قوى دست بستاند .

قسمتی از نامه 53 نهج البلاغه - نامه ی امام علی (ع) به مالک اشتر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 11 اردیبهشت1389 |
گفتى: غزل بگو! چه بگويم، مجال كو ؟
شيرين من، براى غزل شور و حال كو ؟
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو ؟
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو ؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو ؟
رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو ؟

مرحوم قیصر امین پور

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?385-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1

نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 |
هرگونه شکنجه متهم به منظور اخذ اقرار و يا اجبار او به امور ديگر ممنوع بوده و اقرارهاي اخذ شده بدينوسيله حجيت شرعي و قانوني نخواهد داشت.

قانون احترام به آزاديهاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي - بند 9
http://www.rooznamehrasmi.ir/Detail.asp?NewsID=927689053502315

نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 |
دیروز داشتم دنبال یکی از سخنرانی های حضرت امام (ره) می گشتم که اتفاقا با یکی دیگه از سخنرانی های ایشون برخورد کردم که خیلی برام جالب بود. پیشنهاد می کنم حتما متن کامل این سخنرانی رو در ادامه مطلب بخونید:

... من خوف اين را دارم كه شما كه يك لشكر اسلامى [و] ملت اسلامىِ فاتح هستيد الآن، و فتحى هم كرديد كه همه دنيا را به اعجاب آورد، عواملى حالا پيدا بشود كه شكست بخوريد؛ و شكست هم از ناحيه خودتان باشد؛ نه از ناحيه دشمن. من خوف اين را دارم كه ما، چه طبقه روحانيون و چه ساير طبقات، كه مهمش اينهايى است كه مستقيماً اسم اسلامى رويشان هست؛ دولت اسلامى، وزارتخانه‏هاى اسلامى، كميته‏هاى اسلامى، پاسداران اسلامى و دادگاههاى اسلامى، اينهايى كه الآن به اسم اسلام و لباس اسلامى دارند، در حكومت اسلامى پاسداران اسلامى داريم و دادگاه اسلامى و همين طور كميته، و همه اينها، اگر در يك همچو موقعى ماها كه ادعا مى‏كنيم كه هم پاسدار هستيم و شماها كه پاسدار هستيد، در يك همچو موقعى، يك كارهايى انجام بدهيم كه آنهايى كه با ما مخالفند و دشمن‏اند، آنها مراقب هستند و با كمال مراقبت به كارهاى ما چشم دوخته‏اند، ما يك كارهايى انجام بدهيم كه اين كارها با محتواى جمهورى اسلامى موافق نباشد. آن شكست مُسْلِم در مقابل كافر نيست؛ شكست سيد الشهدا در مقابل يزيد نيست؛ اين شكست اسلام است. ما ادعا كرديم كه جمهورى اسلامى داريم، و ادعا كرديم كه حكومت اسلامى تنها حكومت عادلانه است، تنها حكومتى است كه از رئيس جمهورش تا پاسبانش تابع اسلام است، نه رئيس جمهورش مى‏خواهد بزرگى بفروشد به پايين ترها، نه پايين ترها مى‏خواهند مردم را از باب اينكه مثلًا نظامى است، پاسدار است، مردم را آزار بدهند؛ اين چيزى است كه ما ادعايش داريم مى‏كنيم جمهورى اسلامى يعنى يك حكومت عادلانه اسلامى؛ چنانچه مملكتى كه اسلامى است و جمهورى [آن‏] در تحت لواى اسلام دارد اداره مى‏شود، اين مملكت هم بايد اجزايش اسلامى باشد؛ اگر چنانچه در اين مقطعى كه از زمان ما هستيم و در اين وقتى كه ما ادعاى تبديل طاغوت به اسلام، همچو ادعايى را داريم، اگر چنانچه ما كه معمّم هستيم و شما كه پاسدار هستيد بر خلاف آن طورى كه بايد پاسدارهاى اسلامى، روحانيون كه پاسدارند، شماها كه پاسداريد، بر خلاف او اگر يك وقت يك عملى صادر بشود، و لو از يك مصداق، يك فرد صادر بشود و ديگران جلويش را نگيرند، آنهايى كه الآن متوجه‏اند كه به ما اشكال كنند، يكى را هزار مى‏كنند و در بوقهاى تبليغاتى در خارج و در داخل. منتها در داخل به يك طرز ديگر، و در خارج با صراحت كه اسلام هم همان است! تغييرى حاصل نيست. اسلام اصلش همين طورى است! اسلام هم مثل رژيم شاهنشاهى است! منتها اينها حالا يك اسمى جاى يك اسمى گذاشته‏اند. رأى داده‏اند فقط به يك چيزى اما محتوا محتواى ديگرى است؛ يك چيز ديگرى است. اسلام اين جورى است! آن وقت «سازمان امنيت» مردم را آزار مى‏كرد؛ حالا پاسداران اسلامى! آن وقت رؤساى طاغوتى به مردم تعدّى مى‏كردند؛ حالا رؤساى جمهورى اسلامى. آن وقت روحانيون در زمان طاغوت بودند؛ اگر يك كارى از آنها از بعضيشان صادر مى‏شد، مردم مى‏گفتند كه اينها ساواكى هستند. يكى كار خلاف مى‏كرد، نمى‏گفتند كه اينها نوكر اسلام‏اند و اين كار را مى‏كنند؛ مى‏گفتند اينها جزء ساواك‏اند. امروز اگر از يك روحانى صادر بشود، كى مى‏گويد ساواكى است؟ كى مى‏گويد كه الزام دارد به اين كار؟ ... اگر امروز يك خطايى از يك نفر معمّم صادر بشود و سايرين جلويش را نگيرند و اعتراض نكنند- جنگ لازم نيست. اعتراض، گفتن «، نهى از منكر»- در خارج آنهايى كه دشمن شماها هستند منعكس مى‏كنند كه جمهورى اسلامى با رژيم شاهنشاهى هيچ فرقى ندارد. فقط يك اسمى تغيير كرده؛ و الّا واقع همان واقع است. دليلش هم اين است كه اين پاسدارها ببينيد مثل ساواكيها عمل مى‏كنند! اين كميته‏ها ببينيد مثلًا چه عمل مى‏كنند. اين دادگاهها را ببينيد مثل همان دادگاههاى طاغوتى است. و هكذا و هكذا. آنكه امروز نگرانى دارد، آنكه امروز مصيبت است براى ما، اين است كه مكتبمان، يعنى اسلاممان، در معرض اين است كه دنيا به آن پشت بكنند، و با اعمال ما دفنش كنند. فكرى براى اين بايد كرد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 4 اردیبهشت1389 |
قرائتی دیگر از بند 5 حکم صادره برای محمد نوری زاد:

پنجاه ضربه شلاق به‌ جهت توهین به شخصی که به دلیل برخورداری از مصونیت سیاسی توهین اش به شخصیت ها و بخشی از مردم ایران اسلامی نادیده گرفته می شود!

نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 31 فروردین1389 |
مرحله اول) رئیس ستاد انتخاباتی آقای احمدی نژاد در خراسان رضوی (سال 84)
مرحله دوم) معاون استاندار خراسان رضوی و فرماندار سبزوار (در دولت نهم)
مرحله سوم) استاندار چهارمحال و بختیاری (از چند روز پیش تا ...)
***
رشته تحصیلی: حقوق
***
به این می گن پیشرفت سیاسی!
***
http://www.anabestani.com/autobiography.html
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1517649&Lang=P
نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه 30 فروردین1389 |
اشتباه من اشتباهی بزرگ بود ...
و ضربه ی تو ...
و ضربه ی تو از جنس سهمگین ترین واژگان بود...
ضربه ای چنان بزرگ که دیگر نشانی از من باقی نگذاشت ...
آری ... تو به هدف ات رسیدی ... من نابود شدم ...
من نابود شدم, اما ...
بگذریم ...
نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 28 فروردین1389 |
قال رسول الله (ص): ما اخاف علی امتی الفقر ولکن اخاف علیهم سوء التدبیر.

رسول خدا می فرمایند: من از فقر و تنگدستی امتم نمی ترسم بلکه از سوء تدبیر بر آنان هراسناکم

***

قال الصادق (ع): ما ابالی الی من ائتمنت: خائنا او مضیعا.

امام صادق (ع) می فرمایند: برایم فرقی نمی کند که کار را به خائن بسپارم یا به کارنابلد.

نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه 25 فروردین1389 |
 
مطالب قدیمی‌تر